باغی در صدا


 

تصمیم گرفت از خونه بزنه بیرون بلکه راه رفتن تاثیر مثبتی بروش بگذاره و بتونه از خروارها سوال ممکن فرار کنه! آخرین باری که این بیرون رفتن به ظاهر بی اهمیت اما در درون عمیق نجات اش داده بود بر می گشت به 1 سال پیش! حاصل اون قدم زدن طولانی همین وضعیتی بود که الان باید واسه بهبودش اتاق رو ترک می کرد؛ حضور درمکانی مجهول، پیدا کردن شخصیت بیگانه خودش و تلاش برای بقا!

بدش نمیومد بازم یک تصمیم انتحاری بگیره و کل گذشته اش را زیر سوال ببره؛ اما واقعا این دفعه یک جورایی فرقم می کرد! فرقش رو می شد از سوسوی نگاه دوستانش وقتی که بعد از مدت ها می دیدنش درک کرد. آدم جدیدی شده بود و به تدریج می رفت که یادش بره چه سختی هایی رو برای رسیدن به اهداف گذشته و وضع حال طی کرده بود. دیگه بعد از بلند شدن و کمی دور خود چرخیدن به در خونه رسیده بود.نیرویی بهش می گفت که این بیرون رفتن شاید سالها طول بکشه اما نهایت در رو بازکرد.

موهای جو گندمی اش در سایه نور کم سوی اول صبح بلوند به نظر می رسید. چشمش بی درنگ به 3 گلی افتاد که خودش 1 ماه پیش کاشته بودشون و الان غنچه هاشون در حال باز شدن بودند. کار هر روزه اشان بود. شب ها بسته می شدن و صبح ها باز!  اگر اینو می دونست که گل ها می خوان هر روز همین کار رو بکنن شاید هیچ وقت نمی کاشتشون. در اوج نگه داشتن چیزی که به غایت زیباست خودش یک هنره! کمی درنگ کرد اما سریع پی برد که حداقل خوبی کار اونا اینه که تکلیفشون برای خودشون مشخصه. لااقل می دونن اگر روزی روزگاری به هر دلیلی قوه تشخیصشون رو از دست بدن یکی هست کنارشون که راهنمایی شون بکنه و بگه که الان شبه یا روز! حداقل نوری هست که روز و شب رو نشونشون بده. خلاصه هیچ وقت در تصورش هم نبود که به وضع موجود 3 تا گل کوچک غبطه بخوره!

دیگه آروم آروم باغچه رو رد کرده بود و به سنگ فرش کوچه خیره شده بود. یک لحظه هزاران سوال که خب این سنگ ریشه اش مال کجاست , چه جوری و طی چه مراحلی به کف کوچه ای رسیده که اون توش زندگی می کنه از ذهنش گذشت اما خب سریع خودش را از سوال ها دور کرد.به خاطر همین توی کوچه بود. اصلا بیرون اومدنش بابت فرار از خیل سوال هایی بود که در اون خونه واسش مطرح شده بود. خونه ای که اوایل خیلی واسش تازه بود و دلچسب اما الان کاملا تکراری! خونه ای که قرار بود عرصه های جدیدی واسش به وجود بیاره. عرصه ی نو حاصل شد اما نگاه نو نه! نگاهی که بشه باهاش از آینده ای مستقل صحبت کرد بی توجه به ملیت، طرز تفکر و رفتار اجتماعی! دوست داشت نگاهی....


Richiamo

گذری از دست نوشته های پیشین

سلام بانو

روزگارم تیره است! قلبم تهی است از هر آنچه که نیست! هر روز صبح عبورم از کنار ویترین گل فروشی محل، مرا به یاد گلدان ذهنم می اندازد که روزها و ماه هاست که بی قطره آبی به حیات اش ادامه می دهد! در حسرت گلزار نشدنش می گریم در خود!

در طلب سکوتم بانو!

در گذرگاه خندق گونه ی تنهایی، رایحه ی شب بوهای قلعه ی روبرو مرا از خود بی خود کرده! شاید، هم نفسم پشت کلون دروازه شهر در گوشه ای کز کرده و به انتظارم نشسته! سایه ای از مهربانی هایش را بی هیچ دیداری به همراه می کشم! پرورانده ی گلدان گلزار نشده! و ای دریغ.... و ای دریغ که پلی نمی یابم بر گذر از این منزلگاه! شبانگاه است و من تنها!

و ای بانو... به انتظار فلق، چشم به درگاه شب را گذراندم! و چه اندیشه ها و چه یادهایی که نیامد و نرفت! سپید دم، لحظه ای دیدمش: تمام قد، با همان چشمان اغوا کننده! در تلاطم گیسوانش، آرامش و در سکوت نگاهش، نجابت موج می زد. به سوی هم شتافتیم یا شاید من به سوی او! چگونه اش را نپرس بانو! به هم رسیدیم!

و ناگاه درخشندگی صبحگاه، دگر بار مرا رودرروی حصار قلعه ی روبرو قرار داد!

 و من ماندم در دشت تنهایی ام پشت خندق، او در شهر تنهایی اش پشت کلون در!

                                                                                                 


Richiamo

شنوا و بینا

سازش را کوک کرد؛ هر روز ازش می خواست بشینه و به حرکات دستش زل بزنه و نظرشو بگه. اوایل تنها زل می زد و بی حرکت نگاه می کرد؛ به مرور گاهی برقی در چشمان زل زده اش پدیدار می شد که حکایت از رضایت درونش داشت.

ماندگاری برق نگاه زل زده روز به روز بیشتر می شد و حرکت دست نوازنده آروم آروم روانتر! با اینکه هیچ نظری رد و بدل نمی شد، نوازنده سرمست بود از برق چشمان زل زده ای که سال ها خاموش در گوشه ای پنهان به انتظار توجه چشمان بینایی بود و شنونده مفتخر از دعوت هر روزه، سیمای بشاش نوازنده را مجسم می کرد و از اینکه گوش شنوایش حکم گوش او را پیدا کرده خوشحال بود! 


Richiamo

 

در تمام سال های گذشته از کنار خیابان هایی می گذشت که بارها و بارها تجربه اشان کرده بود. همیشه ساختمان ها،مغازه ها و کافه هایی را می دید که با اندکی تغییر همچون روزهای پیش بر بستر خیابان استوار ایستاده بودند.هیچ گاه نتوانسته بود خیابان پشتی، میدان پایینی و یا محله ی بالایی را تجربه کند چرا که تقدیرش را اینگونه رقم زده بودند. هیچ گاه گذر زندگی مردمان خیابان بالایی را ندید بود! شاید آنها مهربان تر، باوقارتر و ساده تر بودند.

هر زمان که در ایستکاه سر چهارراه توقف داشت چشم می دواند بلکه نگاهی در آن سوی چهارراه را جذب خود کند؛ بلکه بتواند مسیرش را تغییر داده و فرصتی نو بیافریند. اما همیشه راننده، مسیر روز قبل را تکرار می کرد!

فرصت ها، مکان ها و زمان هایی هستند که ما نیز از تجربه کردنشان بی بهره ایم! با این تفاوت که راننده مسیر، خودمان هستیم. 


Richiamo

 

روزهایی دارم با نگاهی تاریک تر از دور! چراغی داشتم! گم کرده ام  راه را! 


Richiamo

 

No Pain, No Gain.........


Richiamo

کاکتوس

کاکتوس خونمون سرشار از طراوته! بابا تازه کاشتتش! دارم نگاش می کنم. حجمی تقریبا کروی با کلی خار کوچک و بزرگه؛ در عین حال زیبا است و پراز روح! آدم دوست داره نگاش کنه یا حتی کمی هم در تیمار و مراقبت ازش سهیم باشه! اما همین گیاه به ظاهر پر از طراوت گاهی هم انگشتای دست آدم رو آنچنان مورد زورآزمایی قرار می ده و به خارش می ندازه که دوست داری هرچه سریعتر از خونه بیرونش کنی!

خلاصه هم خوبه و هم بد. دوست داشتم کمی با محیطی که از مدت ها پیش باش غریبی و هیچ چشم انداز روشنی هم توش پیدا نمی کنی آشنات کنم: محیط خونمون

کم کم دارم مثل این کاکتوس خارهامو نشون بقیه می دم! خیلی ها دوست دارن منو به خاطر خارشی که به دستاشون وارد می کنم بندازن بیرون؛ بعضی ها هم این چالش را دوست دارن و از بیرون انداختنم ناراحتن!

راستی تو فکرمی کنی وقتی کاکتوس خارشو می ندازه تو دستت خودش چه حسی داره؟

شاید تنها می شه؛ شاید نگاهشو زوم می کنه و عکس العمل تو رو تو ذهنش ثبت می کنه و بعدها بهش فکر می کنه و غصه می خوره؛ شایدم پشیمون می شه از کردارش؛ شاید به آینده نگاه می کنه و به فکر تغییر سیستم و روش خار انداختنشه؛ شایدم سرمست می شه! نمی دونم؛ اما هر چیزی که هست باز تا جایی که دوران بهش اجازه می ده رشد می کنه؛ تا جایی که زمانه بهش بها می ده سعی می کنه به این ور و اون ور سرک بکشه و خار بندازه! کسی که از پیشرفت بدش نمیاد. اون کارش خارانداختنه پس رو این کارش متمرکز می شه و تلاش می کنه بهترین خارانداز بین کاکتوس ها باشه! خار می تونه تیز و برنده باشه و شایدم کمی لطیف! اما حس درونی خاراندازه که مهمه؛ اینکه اون به چی فکر میکنه و چه چیزی باعث می شه که به سمت تو بیاد اونه که مهمه!


Richiamo

 

امیدوارم در راه کسب هزینه فرصت  بهتر در زندگی، زندگی را از دست ندهید. 


Richiamo

 

بعضی وقت ها یکهو متوقف میشی و نگاهت رو به گذشته ای می بری که تموم شده! گاه این اتفاق تو رو به لحظات خوش اون روزها هدایت می کنه و گاهی هم نه به زمان های ناخوش!

به هر صورت و هرطوری که هست خودت رو از مخمصه ای که خودت باعث و بانی اش بودی نجات می دی ولی مطمئنی باز هم اون حالت بر می گرده و تو رو چه خوب و چه بد درگیر می کنه! تو این وقته که به خودت شاید تلنگر بزنی که "هان" دیدی گفتم اون موقع ها چقدر خام بودم و بی تجربه؛ از چه مسائلی لذت می بردم و چه مسائلی واسم سنگین بود؟! ولی کاملا از این موضوع غافلی که چرا همه ی گذشته واست تکرار نمیشه؟ چرا فقط یک سری زمان های خاص، آدم های بخصوص و فضاهای عجیب و غریبه که هی و هی تو ذهنت میاد؟ کلا از این موضوع کاملا پرتی که شاید دلیلی بر برگشت این همه خاطره خوب و بد وجود داشته باشه! که شاید همه ی اینها برگرده به اصلت، به ریشت و به علایق باطنیت!

به هر صورت حرفم اینه که وقتی چنین برگشت هایی داری یک مقداری تامل و تعمق به نظرم لازمه! نه به اون اتفاق بلکه به ریشه ی برگشت اون! شاید بتونی تو چنین مقاطعی خودت رو بهتر بشناسی و بهتر درک کنی!

اینایی که می گیم همش حرفه! و تنها چیزی که می شه بعدا راجع بهش حرف زد عمل های گذشته است. پس سعی کن حرفهای آینده ی دیگران رو زیبا کنی!


Richiamo

 

همیشه باید کوچک را نشانه می رفت! همیشه نظرش این بود که چه بسا همین کوچک ها یک روزی روزگاری ما رو در مسیر بزرگ ها قرار میده؛ می گفت وقتی که داری چشمه ای رو می بینی که آب کمی داره به برکه ای فکر کن  که از اجتماع چشمه ها حاصل شده. تو اون زمان که رودخانه ای می بینی نیم نگاهیم به دریای کنارش داشته باش و الی آخر!

خلاصه ایده هاش این بود. مرز بین کوچک و بزرگ رو هم یک اراده می دونست و کمی چاشنی شانس!


Richiamo