در تمام سال های گذشته از کنار خیابان هایی می گذشت که بارها و بارها تجربه اشان کرده بود. همیشه ساختمان ها،مغازه ها و کافه هایی را می دید که با اندکی تغییر همچون روزهای پیش بر بستر خیابان استوار ایستاده بودند.هیچ گاه نتوانسته بود خیابان پشتی، میدان پایینی و یا محله ی بالایی را تجربه کند چرا که تقدیرش را اینگونه رقم زده بودند. هیچ گاه گذر زندگی مردمان خیابان بالایی را ندید بود! شاید آنها مهربان تر، باوقارتر و ساده تر بودند.
هر زمان که در ایستکاه سر چهارراه توقف داشت چشم می دواند بلکه نگاهی در آن سوی چهارراه را جذب خود کند؛ بلکه بتواند مسیرش را تغییر داده و فرصتی نو بیافریند. اما همیشه راننده، مسیر روز قبل را تکرار می کرد!
فرصت ها، مکان ها و زمان هایی هستند که ما نیز از تجربه کردنشان بی بهره ایم! با این تفاوت که راننده مسیر، خودمان هستیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۸ ب.ظ توسط Richiamo
سهشنبه ۱٥ آذر ،۱۳٩٠
روزهایی دارم با نگاهی تاریک تر از دور! چراغی داشتم! گم کرذه ام راه را!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٤ ق.ظ توسط Richiamo
جمعه ٤ آذر ،۱۳٩٠
No Pain, No Gain.........
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٦ ب.ظ توسط Richiamo
یکشنبه ۳ مهر ،۱۳٩٠
کاکتوس
کاکتوس خونمون سرشار از طراوته! بابا تازه کاشتتش! دارم نگاش می کنم. حجمی تقریبا کروی با کلی خار کوچک و بزرگه؛ در عین حال زیبا است و پراز روح! آدم دوست داره نگاش کنه یا حتی کمی هم در تیمار و مراقبت ازش سهیم باشه! اما همین گیاه به ظاهر پر از طراوت گاهی هم انگشتای دست آدم رو آنچنان مورد زورآزمایی قرار می ده و به خارش می ندازه که دوست داری هرچه سریعتر از خونه بیرونش کنی!
خلاصه هم خوبه و هم بد. دوست داشتم کمی با محیطی که از مدت ها پیش باش غریبی و هیچ چشم انداز روشنی هم توش پیدا نمی کنی آشنات کنم: محیط خونمون
کم کم دارم مثل این کاکتوس خارهامو نشون بقیه می دم! خیلی ها دوست دارن منو به خاطر خارشی که به دستاشون وارد می کنم بندازن بیرون؛ بعضی ها هم این چالش را دوست دارن و از بیرون انداختنم ناراحتن!
راستی تو فکرمی کنی وقتی کاکتوس خارشو می ندازه تو دستت خودش چه حسی داره؟
شاید تنها می شه؛ شاید نگاهشو زوم می کنه و عکس العمل تو رو تو ذهنش ثبت می کنه و بعدها بهش فکر می کنه و غصه می خوره؛ شایدم پشیمون می شه از کردارش؛ شاید به آینده نگاه می کنه و به فکر تغییر سیستم و روش خار انداختنشه؛ شایدم سرمست می شه! نمی دونم؛ اما هر چیزی که هست باز تا جایی که دوران بهش اجازه می ده رشد می کنه؛ تا جایی که زمانه بهش بها می ده سعی می کنه به این ور و اون ور سرک بکشه و خار بندازه! کسی که از پیشرفت بدش نمیاد. اون کارش خارانداختنه پس رو این کارش متمرکز می شه و تلاش می کنه بهترین خارانداز بین کاکتوس ها باشه! خار می تونه تیز و برنده باشه و شایدم کمی لطیف! اما حس درونی خاراندازه که مهمه؛ اینکه اون به چی فکر میکنه و چه چیزی باعث می شه که به سمت تو بیاد اونه که مهمه!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ توسط Richiamo
یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩٠
امیدوارم در راه کسب هزینه فرصت بهتر در زندگی، زندگی را از دست ندهید.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٠ ب.ظ توسط Richiamo
دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳٩٠
بعضی وقت ها یکهو متوقف میشی و نگاهت رو به گذشته ای می بری که تموم شده! گاه این اتفاق تو رو به لحظات خوش اون روزها هدایت می کنه و گاهی هم نه به زمان های ناخوش!
به هر صورت و هرطوری که هست خودت رو از مخمصه ای که خودت باعث و بانی اش بودی نجات می دی ولی مطمئنی باز هم اون حالت بر می گرده و تو رو چه خوب و چه بد درگیر می کنه! تو این وقته که به خودت شاید تلنگر بزنی که "هان" دیدی گفتم اون موقع ها چقدر خام بودم و بی تجربه؛ از چه مسائلی لذت می بردم و چه مسائلی واسم سنگین بود؟! ولی کاملا از این موضوع غافلی که چرا همه ی گذشته واست تکرار نمیشه؟ چرا فقط یک سری زمان های خاص، آدم های بخصوص و فضاهای عجیب و غریبه که هی و هی تو ذهنت میاد؟ کلا از این موضوع کاملا پرتی که شاید دلیلی بر برگشت این همه خاطره خوب و بد وجود داشته باشه! که شاید همه ی اینها برگرده به اصلت، به ریشت و به علایق باطنیت!
به هر صورت حرفم اینه که وقتی چنین برگشت هایی داری یک مقداری تامل و تعمق به نظرم لازمه! نه به اون اتفاق بلکه به ریشه ی برگشت اون! شاید بتونی تو چنین مقاطعی خودت رو بهتر بشناسی و بهتر درک کنی!
اینایی که می گیم همش حرفه! و تنها چیزی که می شه بعدا راجع بهش حرف زد عمل های گذشته است. پس سعی کن حرفهای آینده ی دیگران رو زیبا کنی!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٧ ق.ظ توسط Richiamo
پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٠
همیشه باید کوچک را نشانه می رفت! همیشه نظرش این بود که چه بسا همین کوچک ها یک روزی روزگاری ما رو در مسیر بزرگ ها قرار میده؛ می گفت وقتی که داری چشمه ای رو می بینی که آب کمی داره به برکه ای فکر کن که از اجتماع چشمه ها حاصل شده. تو اون زمان که رودخانه ای می بینی نیم نگاهیم به دریای کنارش داشته باش و الی آخر!
خلاصه ایده هاش این بود. مرز بین کوچک و بزرگ رو هم یک اراده می دونست و کمی چاشنی شانس!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ توسط Richiamo
یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠
پیش به سوی برلین
پیش به سوی برلین
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٦ ب.ظ توسط Richiamo
دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳٩٠
و سرزمین های بزرگ به یادگار برای کسانی می ماند که بزرگ می اندیشند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٧ ق.ظ توسط Richiamo
سهشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠
سلام بانو
عنصری گم کرده ام! لحظه ای غافل شدم و او رفت! چنگ زدم؛ بانگ سر دادم که ای مردم او را کت بسته به پیشم آرید اما او رفت... او رفت به ناکجایی که کجاییش را نمی دانم؛ به سرزمینی که روزهایش بلند است و شب هایش بلندتر!
او رفت و مرا تنها گذاشت! در آن هنگامه که با هم بودیم نیافتمش و کنون... کنون فریاد سر می نهم که بیاید؛ که مرا بیابد؛ که مرا به جنون جستجو کند اما چه سود!
ای بانو! تو را دیدم که زل زده به او، نگاهت سرشار از طراوت بود! شاید عنصر دیگری را دیدی! اما من در مفهومی غرق شده ام که نمی آید؛ در سرایی سکنی گزیده ام که از عنصرهای رفته غنی است و از مفهوم های تازه تهی!
صحبت من با تو همواره از دورانی شروع می شود که نیست؛ مقاطعی که محو شده اند.
من او ها را گم کرده ام؛ من خنده گذشته را نمی بینم؛ من صدای آهسته ی کلون در بر درگاه حضور خود را بی اختیار از گوش به در می کنم و گوشم را تیز کرده به لولای پیچ خورده ی در می مالم تا شاید او بیاید و مرا از خواب غفلت و از خود رها کند!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٢ ب.ظ توسط Richiamo
